
من در این گوشه که از دنیا بیرون است...کابوسبعضی کابوسهایی که میبینم، اتفاقات زندگیم در گذشته هستن که خیلی رنگ و لعابشون و پیاز داغشون بیشتر شده، حتی بعضیهاش اتفاق خاصی هم نبوده روزمرگیهای فرسایشی بوده... مثل مواقعی که کسی احساساتت رو نادیده گرفته و سعی داشته بهت بقبولونه که چیزی که حس میکنی اون چیزی نیست که میگی... مثل کابوس دیشبم ساعتها بود که درگیر این بودم به کسی ثابت کنم سردم نیست که هیچ حتی گرمم هم هست ولی اون باز هم سر حرف خودش بود و مدام میگفت ببین داری می لرزی، ببین تو خودت جمع شدی، ببی...
ادامه مطلب