بعضی کابوسهایی که میبینم، اتفاقات زندگیم در گذشته هستن که خیلی رنگ و لعابشون و پیاز داغشون بیشتر شده، حتی بعضیهاش اتفاق خاصی هم نبوده روزمرگیهای فرسایشی بوده... مثل مواقعی که کسی احساساتت رو نادیده گرفته و سعی داشته بهت بقبولونه که چیزی که حس میکنی اون چیزی نیست که میگی... مثل کابوس دیشبم ساعتها بود که درگیر این بودم به کسی ثابت کنم سردم نیست که هیچ حتی گرمم هم هست ولی اون باز هم سر حرف خودش بود و مدام میگفت ببین داری می لرزی، ببین تو خودت جمع شدی، ببین... ببین...
فکر میکنم بدترین کاری که بزرگترها میتونن در حق بچه ها بکنن همین بی اعتبار سازی احساساتشون و سعی در قبولوندن احساساتی که ندارن به بچه اس، میشه به جای این همه مقاومت و تلقین یه مکالمه درست داشت که اگر بچه اشتباه هم کرده تو تشخیص اونچه که تجربه میکنه، خودش به این اشتباهش پی ببره و تصحیحش کنه. کابوس عجیبی بود چه چیزایی رو از قعر بیرون کشید..
پ.ن: از وقتی بیدار شدم، یه جایی دقیقا تو مرکز سرم درد میکنه..قهوه بخورم شاید بهتر بشم..
برچسب:
نویسنده: anahid68