از خواب بعد از ناهار متنفرم، چون معمولا در حالی بیدار میشم که قلبم طوری میزنه انگار که میخواد قفسه سینم رو بشکنه و بپره بیرون...چند دقیقه اس بیدار شدم و ضربان قلبم ۸۸ئه که برای منی که اوریجم زیر شصت و پنجه خیلی بالاست... ناچار بودم بخوابم انقدر کم خوابی تو یه ماه اخیر داشتم که تو هفته گذشته گاهی سر کار چرتم میگرفت، یه بار که سرم رو روی میز گداشته بودم و نمیدونم چند دقیقه بود خوابم رفته بود وقتی با صدای ش.پ که داشت به ر.ج چیزی میگفت از خواب پریدم انگار که از یه ناکجا آبادی یهو پرتم کرده بودن پشت میز محل کارم، تا چند لحظه خیلی منگ بودم و شوک از اینکه پشت میز خوابم رفته.. امروزم با اینکه آف بودم باید ه.ب رو میبردم آزمایشگاه که تا قبل از دوشنبه که بریم برای بستری جوابشون آماده بشه، زود بیدار شدم به این خیال که زود ببرمش و به ضعف و افت قند خون نرسه از ساعت ۵ و نیم بیدار بودم ولی خودش ۸ و نیم بیدار شد و تازه ۹ رسیدیم به آزمایشگاه و انقدر خون ازش گرفتن که بچه رنگش پرید لبش کبود شد و حالش بد شد ولی چون بچه نازک نارنجی نیست چیزی نمیگفت، صبحونه نخورده بودم منم، که برگشتنی با هم بخوریم تا دیدمش خودمم فشارم افتاد و دست و پامو گم کردم رو تخت درازش کردیم هنوز تست بی تیش انجام نشده و باید میموندیم تا حالش بهتر بشه، موندیم یکم چیزهای شیرین دادم خورد ولی چون مثل من وقتی ضعف داره تهوع هم میگیره شروع کرد به عوق زدن و مجبور شدیم بیشتر بمونیم تا ضعف بدنیش کم بشه.. بعد از نزدیک به یک ساعت بهتر شد و اومدن تست بی تیش رو شروع کردن، ترس برش داشت ولی خیلی جلوی خودش گرفته بود بغلش کردم دکتر بهش گفت اشکالی نداره اگه گریه کنی ولی هیچی نگفت آزمایشا که تموم شد بیرون که اومدیم گفت ناهید میدونی اونایی که بچه ندارن خیلی راحتن؟؟ گفتم کی اینو بهت گفته؟ گفت کسی نگفته خودم دیدم بزرگترایی که دوتایی میان بیرون خیلی خوشحال ترن همه پولاشونم برای خودشون خرج میکنن... گفتم اصلا این طور نیست چون اونا کسیو ندارن که دوسش داشته باشن یا اونم دوسشون داشته باشه.. گفت خب آره ولی بچه ها ماماناشونو خیلی اذیت میکنن... گفتم ولی من با تو اذیت نمیشم همیشه از داشتنت خوشحالم..
برچسب:
نویسنده: anahid68