خرید بک لینک

من در این گوشه که از دنیا بیرون است...

پدر..

دیروز خبر فوت مادر یکی از همکارامون بهمون رسید، من زیاد با ایشون در ارتباط نیستم ولی از بچه ها شنیدم که به شدت به مادرشون وابسته بودن، خودشون 42 ساله ان و صاحب دو فرزند... بعد بین حرفا مطرح شد که حدود 15 سال میشه که پدرشون رو هم از دست دادن و هنوزم تو جمع ها وقتی حرفی از پدر زده میشه اشکاشون سرازیر میشه و انگار که نتونستن هضمش کنن.. من تو 14 سالگی پدر رو از دست دادم.. الان سالهاست که اصلا نمیدونم پدر داشتن و ساپورت شدن چه شکلیه، دیروز که همکارام داشتن در مورد این جور فقدان ها صحبت میکردن شنونده بودم و یه تضاد درونی در مورد اینکه میفهممشون یا نمیفهممشون داشتم.. نمیدونم چی باعث میشه آدم از 28 سالگی نتونسته باشه با مرگ پدر کنار بیاد.. بعد تو ذهنم اومد که چقدر این روزا رد پای مرگ اطرافم می بینم... میدونم مرگ ه.الف تو تیرماه بوده ولی تاریخ دقیقشو هیچوقت دلم نیومد از علی بپرسم، نمیدونم شاید واسه همینه که هر سال تابستون بیشتر از همیشه به مرگ فکر میکنم..

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:12

صفحه بندی