خرید بک لینک

امروز صبح که به سمت ایستگاه میرفتم، داشتم به این فکر میکردم که من هنوز بعد از بیشتر از یکسال حضور تو این محله به بودن اینجا عادت نکردم و اینجا رو برای خودم موقتی میبینم و ته ذهنم همیشه میگم یه روز به محله قبلی بر میگردیم.. اون محله رو آدماش تعریف کرده بودن، کاسبهایی که اگه دوبار تو مغازشون رفت و آمد میکردی از بار دوم آشناشون حساب میشدی حتما باهات احوال پرسی میکردن و یه خوش و بشی هر چند کوتاه! پیرمرد پیرزنهایی که بی هیچ تکلفی برای شروع مکالمه بهت در مورد بچه داری مشاوره میدادن، نوجوونایی انقدر مودب و اجتماعی که هر وقت فرصتی پیش میومد با یکیشون مکالمه ای داشته باشی بعدش آرزو میکردی بچه خودت هم بعدها همین مدلی بشه! یاد کاسبهاش افتادم که ه.ب برای همشون اسم داشت:

آقای مو [عمو پرویز پیرمرد حدودا 70 ساله ای با موهای سفید و انقدر مرتب که ناخودآگاه آدم رو به تماشا وادار میکرد، آرایشگاه داشت و گاهی ه.ب رو برای کوتاهی میبردیم پیششون]

خانم بدوزَن [ خانم احمدی خیاط محله]

آقای بادکنک پروازی [مغازه تم تولد فروشی محله که با اینکه سفارش تکی نمیگرفت ولی هر بار برای ه.ب یه بادکنک هلیومی ویژه میزد که ه.ب تاکید داشت نارنجی نباشه چون میشکنه (از اونجایی که یه بار بادکنک نارنجیش وسط خیابون ترکیده بود) ]

خانم شیر [لبنیات فروش محل که هر بار بهش میگفتیم بستنی ه.ب رو کم بریزه دلش نمیومد و یواشکی ظرفش رو پر میکرد ]

و آقای بد جنسی که به ه.ب شکلات میداد [ پیرمرد هاوایی پوشی که هر پنجشنبه صبح با سگهاش به پارک محله میومد و از اونجایی که دیده بود تقریبا هر هقته ما هم هستیم، یه هوبی یا اسنیکرز هم با خودش برای ه.ب میاورد و تو این فاصله که با هم گپ میزدیم همون حرفهای تکراری همیشگی رو میزد و من جوری وانمود میکردم که انگار اولین باره ازش میشنومشون.. اینکه 75(سال بعد 76 و سال بعدتر 77 و سال آخر 78 ) سالشه، دوتا سگهاشو خیلی دوس داره، و سگ بزرگش پرستارشه و از وقتی جراحی قلب انجام داده هر روز چند کیلومتر با هم راه میرن، و اگه بخوایم میتونه سگ کوچیکه رو بده به ه.ب، و در آخر هم اینکه دختر داشتن بهترین حس دنیاست و باید قدر این لحظات رو بدونم و بعدش هم خداحافظ.. قضیه بدجنس بودنش هم از تخیل ه.ب نشات میگرفت از وقتی بهش گفته بودیم از غریبه ها خوراکی نگیره چون ممکنه آدمهای بدی باشن و بخوان با اون خوراکی بهش آسیب برسونن، دیگه فکر میکرد هر کسی بهش خوراکی بده بدجنسه...]

آقای جایزه [ کارگر افغان عطاری سر کوچه که به ه.ب هر روز یه عناب میداد و میگفت این جایزه امروزته..]

هنوزم گاهی برای قدم زدن یا اسکوتر سواری ه.ب رو اونجا میبرم ولی خیلی عمیــــــــــــــــــــــــــــــــق دلم برای اونجا تنگ شده امروز...

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

صفحه بندی