ه.ب دو سال و کمتر از ۴ ماهش بود که طبق روال مهد کودک باید از کلاس شیرخوار به نوپا با مربی های جدید منتقل میشد، از همون روز های اول که وارد کلاس مربی جدید شد تغییرات رفتاری رو توش میدیدم، عصبی و پرخاشگر شده بود، شب ادراری گرفته بود بدون اینکه سابقه ای در این رابطه داشته باشه و اینکه تمام سعیشو میکرد هیچ کلمه فارسی استفاده نکنه... و من این رو هم به مدیر مهد و هم به خود مربی منتقل میکردم و هر بار این جواب رو میگرفتم که تغییرات تو بچه ها همچین شرایطی رو ممکنه به وجود بیاره و اصلا نگران نباشم.. منم تا حدودی فکر میکردم که درست میگن و زیاد سعی میکردم حساسیت به خرج ندم.. تا اینکه بچه خودش راهش رو برای فشارهای عصبی که حضور تو کلاس این خانم بهش وارد میکرد رو پیدا کرده بود.. گویا بچه های دو ساله رو روی صندلی مینشوندن و براشون کتاب مبخوندن و هب هم از یه جایی به بعد شروع میکرده به بدو بدو و آنقدر میدویده تا بقیه بچه ها هم باهاش همراه بشن و دیگه کسی رو صندلی نمونه.. خلاصه اینکه هر روز به ما بابت این رفتارهاش تذکر میدادن و من هر روز میگفتم اصلا نمیخوام چیزی به بچه یاد بدید بچه نوپا رو بفرستید تو راهرو یا حیاط بدوه من راضیم فقط مراقب باشید بلایی سرش نیاد.. ولی باز این کشمکشها ادامه داشت تا اینکه یک روز با صورت و گردن زخمی و زیر چشم کبود تحویل گرفتم بچه رو و از لحظه اول اصرار داشتن که بچه خودش در حالی که به دوستش حمله میکرده این بلا رو سر خودش آورده... به هیچ عنوان تو کتم نرفت و برای گرفتن فیلم دوربین پافشاری کردم.. بالاخره بعد از یک هفته یه ویدیو که از تصویر مانیتور با گوشی ضبط شده بود بهم نشون دادن... در حالی که ه.ب داشت دست دوستش سورنا رو گاز میگرفت.. و مدیر داشت به من توضیح میداد که این رفتارش بوده و من تماما چشمم رو صفحه بود و داشتم میگفتم فیلم از قبلتر به من نشون بدید که چی شده بچه من ابن بچه رو گاز گرفته که یهو دیدم مربی وسط تصویر اومد با پشت دست زد تو گوش ه.ب و سورنا رو بغل کرد برد... به اینجا که رسید حرفم رو قطع کردم و گفتم برگردون عقب دوباره ببینم که مدیر حاضر نشد ابن کار رو بکنه و من شروع گردم به داد و بیداد که همه والدینی که میان سراغ بچه هاشون بشنون حرفامو من رو بردن داخل مربی اومد عذر خواهی کرد ولی اون روز شد روز آخری که ه.ب رفت به اون مهد.. تا مدتها حالم بد بود. از اون موضوع و هر کسی که بهم میگفت سلام باید براش تعریف میکردم چه اتفاقی افتاده...
خلاصه اون روزا گذشت امروز چک دیگه ای خوردم که دلم میخواد هر کسی رد میشه براش تعریف کنم... از صبح اشکم بند نمیاد.. پیش مشاور شرکت رفتم معتقده که کاری از دست هیچ کس ساخته نیست...
قضیه اینه که ه.ب رو تو یه مدرسه میخوایم ثبت نام کنیم که تو محدوده ما نیست ولی با شرایط ما مچه... امروز رفتم از آموزش و پرورش نامه بگیرم با معرفی کسی... تا از در رفتم تو معاون آموزش پرورش میگه مدرسه ای که اصرار داری توش ثبت نام کنی، حتی اگه تنها مدرسه شهر باشه من حاضر نمیشم بچه خودم رو توش ثبت نام کنم، پرسیدم چطور، مدام طفره میرفت تا اینکه بعد از اصرار زیاد من گفت تو جون بچه ات برات مهمتره یا سختی رفت و آمدش؟؟ گفتم چطور؟ گفت تو اون مدرسه هر لحظه یه میناب دیگه ممکنه رخ بده فقط همین رو از من بشنو... سرم گیج رفت دیگه نمیشنیدم چی میگه، خب لعنتی ۸۰۰ تا دانش آموز تو اون مدرسه ثبت نام کردین، همه زیر ۱۲ سالن... لعنت به همتون.. لعنت به کثافتی که تو ذاتتونه، لعنت به شرافت نداشته اتون..
برچسب:
نویسنده: anahid68